تبلیغات
یک بانکی
یک بانکی
سربازی که فرصت تفکر نداشته باشد همواره سرباز خواهد ماند
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 17 مرداد 1389 توسط ح . ن | نظرات ()
     جایی به نام اداره

روزی گذارم به نظام اداری افتاد ....

رفتم و رفتم.....
عده ای را دیدم، خواب بودند!!!
بی خیال بودند!!!
راحت بودند!!!
روی چیزی نشسته بودند كه به آن می گفتند:
"پست"!!! موقعیت!!! اعتبار!!! .......
و جنب نمی خوردند!!!......
پست برای آنان یك بود در كنار صفر؛
پست را از آنان می گرفتی ، هیچ بودند!
ومن نظاره گر بودم و وارونگی جامعه را می دیدم!!

رفتم و رفتم.....
عده ای را دیدم
كار می كردند، ولی معلوم نبود چه كاری؟!
تلاش می كردند، ولی معلوم نبود چرا؟!
می رفتند، معلوم نبود كجا؟!
می ساختند، معلوم نبود چگونه؟!
خودشان هم نمی دانستند!!! فقط می دویدند!!!......
انگار مغزشان تعطیل بود!!!.....
و من نظاره گر بودم!!! تحملشان سخت بود!


رفتم و رفتم.....
كسانی دیدم كه كار می كردند؛ بی آن كه گزارش دهند!
كسانی دیدم كه گزارش می دادند، بی آن كه كار كنند!
كسانی دیدم كه تشویق می شدند، چون كاری نمی كردند!
كسانی دیدم كه تنبیه می شدند، چون جرمی نداشتند!
ومن نظاره گر بودم!!! و مرگ انگیزه را تماشا می كردم!

رفتم و رفتم.....
عده ای دیدم كوتوله بودند!
فكرشان از قدشان هم كوتاه تر بود!
دیدشان به نوك بینی اشان هم نمی رسید!
آرمانشان در جا زدن، هدفشان ماندن، همتشان نگذاشتن، و دغدشان روزی را به شب رساندن بود!

و من نظاره گر بودم!!! ! و دلم به حال كشورم می سوخت!

منبع

 

نوشته شده در تاریخ جمعه 8 مرداد 1389 توسط ح . ن | نظرات ()

داستان یک بانکیتعجب نکنید..! این منم... دوباره صبح شده و به سختی از خواب پاشدم... میلی به غذا ندارم اما چاره ای نیست باید خورد چون تو شعبه از این خبرا نیست ... چشمم به ساعت می افته اه بازم داره دیر میشه ..هنوز لقمه تو  دهنم که دارم جوراب می پوشم و میدوم سمت در...با عجله کفشم را واکس می زنم و بدوبدو تا سر خیابون میدوم ... خوب حلا دیگه باید دست به دعا شم تا یه ماشین گیرم بیاد ... فقط خدا کنه این بار ماشین بین راه خراب نشه .

دیگه رسیدم دم در شعبه بعد از معاون و مستخدم معمولا من نفر سوم هستم که میرسم... تا رسیدم باید سریع دفتر دستکم را از تو صندوق بیارم کلر بزنم آخه اگه مشتریا بیان تو دیگه نمیشه کاری کرد... خوب امروز م مثل روزای دیگه شلوغه و همکارم داره مشتریای که پول ناجور دارن را برا من می فرسته...! آخه میدونه من خجالتی هستم و دسته اونو رد نمی کنم...یه دفعه ریست میاد جلوی باجت و اونم دو سه تا سند سفارشی میده  دستت درست در همین موقع اون یکی همکارت هم سند برداشت از حسابش میده و میگه به فلان حسابم واریز کن...بله مثل اینکه مامور پست هم امد یه سری کاعذ میرزه رو میزم و میره ...حالا تو باید با یه لبخند جواب مشترایتو بدی آخه باجه ویزه هستی و کار همه فوریه ... اون عینکی  هم  که زدم به خاطر نمره چشمم نیست فقط محض احتیاطه ..آخه معمولاوقتی مشتریاسر نوبیت با هم کورس میذارن فیشا با مشت به طرف من حواله میشن...!

آخر وقته در شعبه را بستن و تو هنوز داری مشتری راه میندازی این در حالیه که هنوز یه شش هفت نفر پشت در شعبه دارن خواهش می کنن بیان تو...آخه اونا تازه بیکار شدن و می تونن کار بانکیشون را انجام بدن ...ما هم میگیم حق با مشتریه و در خدمت شماییم ... ساعت دیگه سه و چهار شده تو داری میری خونه که ریست میگه این فرم های پنج ردیفه را ببر خونه کامل کن و بزن تو شبکه ...خوب این از کار بعد از ظهرم دیگه کاری ندارم.

دوباره صبح شده و من به سختی از خواب پاشدم... میلی به غذا ندارم اما چاره ای نیست باید خورد چون ...... 

بازی وبلاگی اعتراف برزگ




برچسب ها: بازی، وبلاگی، اعتراف بزرگ،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 26 خرداد 1389 توسط ح . ن | نظرات ()

چند هفته پیش یکی از خوانندهای این وبلاگ یه درخواست داشتن وتقاضای راهنمایی و کمک داشتن..
البته ایشون فرموندن که پارتی ندارن و خواهش کردن یه جوری کمکشون کنیم حالا چه جوری من نمیدونم ..؟!
فقط یه کمک می نونم بکنم اون معرفی ایشون به... سایت بازار کار و در صورت تمایل کتابی هم که خودم برای شرکت در آزمون خودم بهتون تقدیم می کنم ...که اون هم تو بازار فراونه با عنوان نمونه سوالات استخدامی بانک ها .. و البته توکل و امید به خدا
بقیه دوستان هم می تونن کمک های معنوی خودشون را در قسمت نظرات واریز بفرمایند و با استفاده از حواله الکترونیکی ایمل شخصا برای ایشون ارسال نمایند

" سلام دوست عزیز
امیدوارم خوب وسلامت باشید.

از اینکه وقتتون رو میگیرم معذرت میخوام.
ازتون یه کمکی میخواستم
من زمستان 1388 یه مدرک کاردانی امور بانکی از یه موسسه غیرانتفاعی گرفتم
خیلی دنبال کار گشتم
هر جا نیرو میخواد لیسانسه میخواد
از اونجایی که متولد 62 هستم دیگه فرست درس خوندن ندارم
پارتی هم ندارم
ازتون خواهش میکنم یه جوری کمکم کنین
که به این کار خیلی خیلی نیاز دارم
اینو واسه همه همکاراتون میفرستم
شاید کسی دلش به حالم بسوزه و کمکم کنه

متشکرم

 pma_arash@yahoo.com




برچسب ها: کمک، استخدام، بانک،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 26 خرداد 1389 توسط ح . ن | نظرات ()

تصویر ابن سینا روی اسکناس تاجیکستان...

http://banki.ir/images/stories/picture/small/es.jpg

و این هم اسکناس 10 سومونی با عکس شیخ علی همدانی

م اسکناس 10 سومونی با عکس شیخ علی همدانی

منبع:  بانکی




برچسب ها: ابن سینا، عکس، پول، شیخ علی همدانی،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 13 خرداد 1389 توسط ح . ن | نظرات ()

حجاب یادرگار فاطمه(س)

              مادرم روزت مبارک


پی نوشت: به علت شروع امتحانات تا یه ماه نیستم برام دعا کنید




برچسب ها: مادر، فاطمه،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 12 فروردین 1389 توسط ح . ن | نظرات ()
       الان ساعت 11:18 دقیقه شبه و من هنوز نمی دونم چطور این پست را شروع کنم ...
دیروز حوالی ساعت 10 صبح بود که خیلی گشنه م (گرسنه ام) شده بود از اوجایی که بانک خلوت بود سریع از جام بلند شدم و به طبقه فوقانی جهت خوردن صبحانه رفتم.... بر خلاف روزای قبل امروز یکم صبحونه خوردنم طول کشید آخه داشتیم با آبدارچی شعبه درد و دل می کردیم .

صبحانه را که تموم کردم با ترس و لرز داشتم از پله ها پایین می رفتم و خدا خدا می کردم که شعبه شلوغ نشده باشه و ریس گیر نده ... از شانس ما شعبه شلوغ شده بود منم با دیدن جمعیت یه آهی کشیدم، فکر کنم رئسم شنید آخه میزش درست کنار راه پله هاست ... خلاصه هنوز به ایستگاه اول پله ها  نرسیده بودم که دیدم ریس داره صدام میزنه ... رفتم پیشش گفت دیگه از شنبه اینجا نیاید بیای .. یکم  جا خوردم .. هوز مات و مبهوت از این حرفش بودم که گفت منتقل شدی به یه شعبه دیگه .. اینبار خشکم زد ... آخه من تازه به این محیط و مشتری ها و همکارا عادت کرده بودم خیلی برام سخت بود که از اونا جدا بشم .
با آقای جدیدی معاون شعبه که خیلی مهربون بود و تقریبا هر وقت مرخصی می خواستیم میداد ( البته موقع امتحانات)... با آقای کاظم پور مسئول صندوق و آقای محمدی مسئول تسهیلات که هردوشون رفته بودن سفر و من منتظر امدنشون و گرفتن سوغاتی بودم ... با آقای حبیب الهی که هم همکار بودیم و هم هم دانشگاهی ....
با خانم سپیانی که تازه چند وقت بود باجه ش امده بود کنار من و من همیشه از دستش شاکی بودم البته بهش چیزی نمی گفتم آخه مسول باجه خدمات نوین هم بود و یه دفعه وسط شلوغی باجشو ول می کرد می رفت سراغ خدمات نوین و من می موندم مشتری های باجه خودم و اون...با آقای فخار با طرز صحبت کردن جالب و دوست داشتنی ... با آقای عسگری حسابدار بانک و گیر دادناش به سندام ....با آقای حسناتی که دو روز پشت سرهم 50 تومن کم اورد ، با آقای زراع ، شاه نظری ،عابدینی،رشیدی  ، دوتا صالحی ها، خانم همتیتان

و بالاخره با ریس بانک و همه ی اون مشتری هایی که جای پدربزرگ و مادر بزگ من بودند و من باید حقوقشون را می دادم(الان بقض گلمو گرفت ) و  گاهی عصبانی می شدم بلند باهشون صحبت می کردم و یا بعضی هاشون را می فرساتدم باجه بغلی چون باید خیلی براشون توضیح میدام که چی کار باید بکنن و با صداقت و سادگی وقتی از شون کارت شناسایی می خواستم دفنرچه حسابشون را بهم می دادن ...!

با همه ی اون خاطرات تلخ و شیرین با سوتی ها و شیرین کاری هام تو اون شعبه باید خداحافظی می کردم هر چند خداحافظی سخته اما میدونم یه جای دیگه همکارای جدید  با مشتری های تازه منتظر من هستند

       


برچسب ها: جابه جایی، انتقال، سال نو، خاطره، جدید، شعبه 22،
نوشته شده در تاریخ شنبه 29 اسفند 1388 توسط ح . ن | نظرات ()
نمی دونم چرا تغییر کردن برای ما آدم ها این قدر سخته...!
نمی دونم چرا برای ما اینقدر سخته که کینه و کدورت های قدیمی را کنار بگذاریم و با یه لبخند به استقبال همدیگه بریم ...
 نمی دونم چرا ما  همیشه  منتظر سلام دیگران هستیم و هیچگاه درود ما بر کسی فرستاده نمی شه ...!
نمی دونم چرا همیشه ما منتظر امدن بقیه هستیم و کسی در انتظار ما نیست ....!

اما می دونم  چرا این دعا را همیشه سر سفره هفت سین می خونیم 

  یا مقلب القلوب و الابصار

                        یا مدبر اللیل و النهار

                                 یا محول الحول و الاحوال 

                                              حول حالنا الا احسن الحال

                                                                                  سال نو مبارک





برچسب ها: سال نو، 89، یا مقلب القلوب و الابصار،
نوشته شده در تاریخ جمعه 30 بهمن 1388 توسط ح . ن | نظرات ()
 
بدون شرح ...!
 


برچسب ها: بدون شرح،
(تعداد کل صفحات:3)      1   2   3