تبلیغات
یک بانکی
یک بانکی
سربازی که فرصت تفکر نداشته باشد همواره سرباز خواهد ماند
نوشته شده در تاریخ جمعه 23 بهمن 1388 توسط ح . ن | نظرات ()
   
اگر از شغل خود احساس رضایت نمی کنید ... اگر از درامد خود ناراضی هستید ... اگر از دست کارفرما و یا حتی ریس خود ناراضی هستید ... حتما شما یک بانکی هستید...!

نمیدونم چرا اکثر وبلاگ های بانکی را که می خونم  ناراضی هستند ...!

شما دوست دارید زندگی کنید که کار کنید یا اینکه کار کنید که زندگی کنید
شما دوست دارید زندگی کنید که کار کنید یا اینکه کار کنید که زندگی کنید

یا قضیه این طوریه که هر کارمند ناراضی وبلاگ می زنه ... یا اینکه همشون به پست من می خورن و یا این که .... ای دریغ و افسوس قبل از اینکه من هم یه بانکی بشم خیلی به حال شما ها(بانکی ها) قبطه می خوردم و شاید یکی از ارزوهام این بود که من هم یه بانکی بشم ... ولی حالا دوست دارم معلم بشم ....! حتما می دونید چرا ...!

چون در سرما در گرما در جشن ها  در عزاداری ها و در هر شرایطی  در کنار کانون گرم خانواده مشغول انجام خدمت هستند و تنها در صورتی که هوا افتابی  همراه با وزش نسیم بهاری باشه در محل کارشون حاضرن ... البته اگه قرار نباشه به خاطر شرایط سخت شغلی و حقوق کم شون و برآورده نشدن مطالباتشون اعتصاب کنن ...

البته ابن را هم بگم من فقط و فقط به خاطر اینکه معلمی شغل انبیاء هست اونو دوست دارم ...

به هر حال  نمی دونم بعد از این که معلم شدم انوقت چی کار کنم ...! برم وزیر کار  بشم یا وزیر آمورش و پرورش...!(وزیر کار نمی شم چون دوباره مجبور می شم بیام بانک پس حتما وزیر آموزش و پرورش می شم تا به وضعیت بحرانی معلمان عزیز رسیدگی کنم و یکشنبه را بین التعطیل کنم تا این قشر عزیز هم یتونن یه نفس راحت بکشن )

خوب دیگه بریم سر اصل مطلب

راستش تو یه وبلاگ می خوندم که زندگی انقدر کوچیک هست که نمی تونیم شغل اشتاه انتخاب کنیم

حرف جالبی بود و هست اما شغل مناسب چه شغلیه ...؟

تا حالا اکثر افرادی که من در جامعه خودمون دیدم شغلشون با رشته ی تحصیلیشون مرتبط نبوده ... این به خاطر ضعف افراد و عدم اعتماد به نفسشون هست ... بخصوص اگه وارد کار اداری بشن ... چون قدرت ریسک و خطر پذبری ندارن و  به یه حقوق بخور و نمیر و ثابت قانع می شن ...و بعد هم هی افسوس می خورن ... و سرانجام فسیل می شن ...شاید هم مثل من رویایی و ایدا ال به قضیه نگاه می کنن
مثلا من پیش  خودم فکر می کردم وقتی یه بانکی شدم در کنارش هم کار اصلی و مورد علاقه ام که همون برنامه نویسی هست را انجام میدم .... کارت ویزیت چاپ می کنم و به یک یک مشتر ها خدمات خودم را معرفی می کنم ولی تو عمل یه چیز ه دیگه از اب در امد و دیدم که با این همه ازدحام جمعیت و کار حساس بانکی به هیچ چیز دیگه نمی شه فکر کرد .

در هر صورت شما باید منتظر قسمت دوم این ماجرا باشید ....




برچسب ها: رضایت شغلی، موفقیت، انتخاب، شغل،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 11 بهمن 1388 توسط ح . ن | نظرات ()

میدونم که نمی دونی شاقه درسته یا شاغه...!

میدونم که نمی دونی  اصلا شاقه یعنی چی ...!

میدونم که نمی دونی وقتی یه نفر هم کارمند بانکه و هم دانشجو یعنی چی ...!

میدونم که نمی دونی وقتی نمی تونی بری سرکلاس و باید امتحان بدی یعنی چی ...!

میدونم که نمی دونی وقتی تو یه شعبه دو تا کارمند دانشجو  باشن یعنی چی ...!

میدونم که نمی دونی وقتی این دوتا کارمند تو یه روز امتحان داشته باشن یعنی چی ...! 

میدونم که نمی دونی حذف یه درس تو ترم آخر یعنی چی ...! 

میدونم که نمی دونی وقتی دو ساعت مرخصی می گیری اما یه روز کامل برات رد می کنن یعنی چی ...!

میدونم که حالا میدونی کارمندی با اعمال شاغه یعنی چی..! (حالا دیگه اصلا برات شاغه با شاقه فرقی نداره)

پ.ن: می دونم که بی خبر رفته بودم ... خوب حالا هم بی خبر امدم دیگه.




برچسب ها: کارمند، امتحان، مرخصی، دانشجو،
نوشته شده در تاریخ شنبه 5 دی 1388 توسط ح . ن | نظرات ()
افسوس که بجای افکارش , زخم هایش را به ما نشان داده اند..

اافسوس که بجای افكارش زخم هایش را به ما نشان داده اند....    




برچسب ها: عاشورا، آزاد مرد، حسین،
نوشته شده در تاریخ جمعه 15 آبان 1388 توسط ح . ن | نظرات ()
خدا قول نداده است که آسمان همیشه آبی باشد و باغها پوشیده از گل،

قول نداده که زندگی همیشه به کام ما باشد!

خدا روزهای بی غصه ، شادیهای بی غم، ساحل بی طوفان ، آفتاب

بی ابرو... خنده های همیشگی را هم قول نداده ...

خدا قول نداده که ما رنج واندوه وسوسه را تجربه نکنیم، همچنان که

جاده های آسان و راههای هموار را هم قول نداده!

اما.....

خدا آمدن یکروزخوب راقول داده! پس ازخودش کمک میگیرم وناامیدیها

را مثل دست اندازهای جاده ی زندگی میبینم وبه آینده ی این راه که

صاف و وسیع است دل می بندم و...نمی مانم...حرکت میکنم.........

 دل نوشت :

این روزا همه ی تلاشم ومیکنم تا اون چیزی که باید بشه، بشه!

همه ی تلاشمو...

به آینده ای بهتروسرزنده ترازدیروزفکرمیکنم تاشایدذهنم همه ی کهنه هارو دور بریزه و

زندگی و اونطور که میخوام بسازم و این ساختن اینقد برام ارزش داره که

رنجهاو بی تابیهاو ترس و دلهره ی این روزارو تحمل کنم....

پی نوشت : اعتراف می كنم كه من قلمی به این زیبایی ندارم  (اما می تونم داشته باشم) در هر صورت مطلب فوق را من ننوشتم ولی خیلی برام جالب بود برای همین تو وبلاگ خودم گذاشتم 
اینم لینك اصلی : http://joojoo68.blogfa.com/post-13.aspx




برچسب ها: دل نوشت،
 

ااعلام نتایج قرعه کشی حساب های قرض الحسنه همزمان با روز 3 آبان، روز مبارزه با استكبار جهانی، برندگان خوش شانس بانك صادرات هم معرفی شدند.
از شعبه ما جناب اقای مهدی صالحی نجف آبادی  برنده خوش شانس یك دستگاه خودروی سواری پژو پارس بودند كه از همین جا به ایشون تبریك می گم.
برای مشاهده نتایج اینجا را کلیک نمایید

     


برچسب ها: نتایج، قرعه كشی، بانك صادرات، قرض الحسنه،

بزرگترین قرعه کشی حسابهای قرض الحسنه بانک صادرات برگزار شد

بالاخره قرعه كشی بانك صادرات هم انجام شد ...كی میدونه شاید شما هم یكی از برندگان ما باشید ....!
 فقط تو رو خدا امروز كه روز ولادت امام رضا (ع) هست دعا كنید... دعا كنید كه اون چیزی كه به صلاح ماست برامون اتفاق بیافتده نه اون چیزی كه آرزوی ماست... اینو گفتم كه این پزو ها حواستون را پرت نكنه ... خوب اگه برنده نشدید یكی بخرین ...!
در ضمن حواستون باشه كه حداقل موجودی جهت شركت در این دوره قرعه كشی 100 هزار ریال(10 هزار تومان) تعیین شده  كه جهت دریافت جایزه توقف موجودی به مدت حداقل 90 روز متوالی الزامی است و  به هر 50 هزار ریال هم در هر روز یك امتیاز تعلق می گیرد.




برچسب ها: بانك، قرض الحسنه، قرعه كشی،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 23 مهر 1388 توسط ح . ن | نظرات ()

  مشتری گرامی لطفا وجه دریافتی را مقابل باجه شمارش فرمایید

 آخه چند بار باید این جمله را تکرار کرد...!خانوم بشمار ... آقا بشمار ... تو روخدا بشمارید اگه کم بود بگید اگه زیاد بود پس بدید ...!
مشتری گرامی لطفا وجه دریافتی را مقابل باجه شمارش فرماییداوایل صبح  یکی از مشتری ها گریون وارد شعبه شد و یه راست امد سراغ من ...! خانوم چی شده ...؟ به من پول کم دادی ...! کی ؟ هفته پیش ؟ چقدر ؟ 36 تومن ...! حالا فکر شو بکن از 190 تومن 36 تومن به ایشون کم دادیم ...! حالا خوبه فقط 190 تومن بهش پول داده بودم و بقیه را تراول دادم وگرنه چی می شد ...!

حاج خانوم امده تو بانک 590 تومن پول گرفته بعد رفته سفر تو قطار حوصله شون سر میره شروع می کنن به پول شمردن ...! یه بار می شارن 36 تومن کمه ..! دوباره می شمارن 36 تومن کمه ... میدن به بقیه می شمارن 36 تومن کمه ...! حالا 36 تومن کمه یا 36 تومن خرج کردی ...!
هیچی دیگه بعد از اینکه دیدیم حساب های اون روز تراز بوده و صندوق کم و زیاد نداشته .... خانوم شروع کردن به نفرین کردن ...الهی...الهی ...الهی ....! منم که بهت زده فقط داشتم نگاش می کردم که دیگه همکارا امدن ردش کردن رفت ...!

چی بگم آخه ...! خیلی راحت با آبروی یه نفر بازی می کنن ... امروز واقعا از بانکداری بدم امد ... اخرش به جای یه خسته نباشید باید نفرین گوش می کردیم ...!

     


برچسب ها: بانک، پول،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 16 مهر 1388 توسط ح . ن | نظرات ()

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیرد. کشاورز گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمین بایست.. من سه گاو نر را یک به یک آزاد میکنم، اگر توانستی دُم یکی از این سه گاو رو بگیری، میتوانی با دخترم ازدواج کنی
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولین گاو ایستاد. در طویله باز شد و بزرگترین و خشمگین‌ترین گاوی که تا حالا دیده بود به بیرون دوید. فکر کرد گاوهای بعدی، گزینه بهتری خواهند بود، پس به کناری دوید تا گاو از مرتع بگذرد و از در پشتی خارج شود. 

 دوباره در طویله باز شد. باورنکردنی بود! در تمام عمر چیزی به این بزرگی و درندگی ندیده بود. گاو با سُم به زمین میکوبید و خرخر میکرد. جوان بار دیگر با خود فکر کرد گاو بعدی هر چیزی هم که باشد، از این بهتر خواهد بود. به سمت حصارها دوید و گذاشت گاو دوم نیز از مرتع عبور کند. برای بار سوم در طویله باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. این ضعیف ترین، کوچک ترین و لاغرترین گاوی بود که تو عمرش دیده بود. این گاو، برای مرد جوان بود! در حالی که گاو نزدیک میشد، در جای مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روی گاو پرید. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت..!
زندگی پر از فرصت های دست یافتنی است. بهره گیری از بعضی فرصت ها ساده است و بعضی مشکل. اما زمانی که بهشون اجازه میدیم رد بشن و بگذرن (معمولاً در امید فرصت های بهتر در آینده)، این موقعیت ها شاید دیگه موجود نباشن. برای همین، همیشه اولین شانس رو بچسب!!! ( سپنتا )




برچسب ها: متفرقه، داستانهای کوتاه،
(تعداد کل صفحات:3)      1   2   3