تبلیغات
یک بانکی - شعبه 22
یک بانکی
سربازی که فرصت تفکر نداشته باشد همواره سرباز خواهد ماند
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 12 فروردین 1389 توسط ح . ن | نظرات ()
       الان ساعت 11:18 دقیقه شبه و من هنوز نمی دونم چطور این پست را شروع کنم ...
دیروز حوالی ساعت 10 صبح بود که خیلی گشنه م (گرسنه ام) شده بود از اوجایی که بانک خلوت بود سریع از جام بلند شدم و به طبقه فوقانی جهت خوردن صبحانه رفتم.... بر خلاف روزای قبل امروز یکم صبحونه خوردنم طول کشید آخه داشتیم با آبدارچی شعبه درد و دل می کردیم .

صبحانه را که تموم کردم با ترس و لرز داشتم از پله ها پایین می رفتم و خدا خدا می کردم که شعبه شلوغ نشده باشه و ریس گیر نده ... از شانس ما شعبه شلوغ شده بود منم با دیدن جمعیت یه آهی کشیدم، فکر کنم رئسم شنید آخه میزش درست کنار راه پله هاست ... خلاصه هنوز به ایستگاه اول پله ها  نرسیده بودم که دیدم ریس داره صدام میزنه ... رفتم پیشش گفت دیگه از شنبه اینجا نیاید بیای .. یکم  جا خوردم .. هوز مات و مبهوت از این حرفش بودم که گفت منتقل شدی به یه شعبه دیگه .. اینبار خشکم زد ... آخه من تازه به این محیط و مشتری ها و همکارا عادت کرده بودم خیلی برام سخت بود که از اونا جدا بشم .
با آقای جدیدی معاون شعبه که خیلی مهربون بود و تقریبا هر وقت مرخصی می خواستیم میداد ( البته موقع امتحانات)... با آقای کاظم پور مسئول صندوق و آقای محمدی مسئول تسهیلات که هردوشون رفته بودن سفر و من منتظر امدنشون و گرفتن سوغاتی بودم ... با آقای حبیب الهی که هم همکار بودیم و هم هم دانشگاهی ....
با خانم سپیانی که تازه چند وقت بود باجه ش امده بود کنار من و من همیشه از دستش شاکی بودم البته بهش چیزی نمی گفتم آخه مسول باجه خدمات نوین هم بود و یه دفعه وسط شلوغی باجشو ول می کرد می رفت سراغ خدمات نوین و من می موندم مشتری های باجه خودم و اون...با آقای فخار با طرز صحبت کردن جالب و دوست داشتنی ... با آقای عسگری حسابدار بانک و گیر دادناش به سندام ....با آقای حسناتی که دو روز پشت سرهم 50 تومن کم اورد ، با آقای زراع ، شاه نظری ،عابدینی،رشیدی  ، دوتا صالحی ها، خانم همتیتان

و بالاخره با ریس بانک و همه ی اون مشتری هایی که جای پدربزرگ و مادر بزگ من بودند و من باید حقوقشون را می دادم(الان بقض گلمو گرفت ) و  گاهی عصبانی می شدم بلند باهشون صحبت می کردم و یا بعضی هاشون را می فرساتدم باجه بغلی چون باید خیلی براشون توضیح میدام که چی کار باید بکنن و با صداقت و سادگی وقتی از شون کارت شناسایی می خواستم دفنرچه حسابشون را بهم می دادن ...!

با همه ی اون خاطرات تلخ و شیرین با سوتی ها و شیرین کاری هام تو اون شعبه باید خداحافظی می کردم هر چند خداحافظی سخته اما میدونم یه جای دیگه همکارای جدید  با مشتری های تازه منتظر من هستند

       


برچسب ها: جابه جایی، انتقال، سال نو، خاطره، جدید، شعبه 22،