رفتم و رفتم.....
عده ای را دیدم
كار می كردند، ولی معلوم نبود چه كاری؟!
تلاش می كردند، ولی معلوم نبود چرا؟!
می رفتند، معلوم نبود كجا؟!
می ساختند، معلوم نبود چگونه؟!
خودشان هم نمی دانستند!!! فقط می دویدند!!!......
انگار مغزشان تعطیل بود!!!.....
و من نظاره گر بودم!!! تحملشان سخت بود!
رفتم و رفتم.....
كسانی دیدم كه كار می كردند؛ بی آن كه گزارش دهند!
كسانی دیدم كه گزارش می دادند، بی آن كه كار كنند!
كسانی دیدم كه تشویق می شدند، چون كاری نمی كردند!
كسانی دیدم كه تنبیه می شدند، چون جرمی نداشتند!
ومن نظاره گر بودم!!! و مرگ انگیزه را تماشا می كردم!
رفتم و رفتم.....
عده ای دیدم كوتوله بودند!
فكرشان از قدشان هم كوتاه تر بود!
دیدشان به نوك بینی اشان هم نمی رسید!
آرمانشان در جا زدن، هدفشان ماندن، همتشان نگذاشتن، و دغدشان روزی را به شب رساندن بود!
و من نظاره گر بودم!!! ! و دلم به حال كشورم می سوخت!
" سلام دوست عزیز
امیدوارم خوب وسلامت باشید.
متشکرم
pma_arash@yahoo.com
]]>

منبع: بانکی
]]> مادرم روزت مبارک
پی نوشت: به علت شروع امتحانات تا یه ماه نیستم برام دعا کنید
صبحانه را که تموم کردم با ترس و لرز داشتم از پله ها پایین می رفتم و خدا خدا می کردم که شعبه شلوغ نشده باشه و ریس گیر نده ... از شانس ما شعبه شلوغ شده بود منم با دیدن جمعیت یه آهی کشیدم، فکر کنم رئسم شنید آخه میزش درست کنار راه پله هاست ... خلاصه هنوز به ایستگاه اول پله ها نرسیده بودم که دیدم ریس داره صدام میزنه ... رفتم پیشش گفت دیگه از شنبه اینجا نیاید بیای .. یکم جا خوردم .. هوز مات و مبهوت از این حرفش بودم که گفت منتقل شدی به یه شعبه دیگه .. اینبار خشکم زد ... آخه من تازه به این محیط و مشتری ها و همکارا عادت کرده بودم خیلی برام سخت بود که از اونا جدا بشم .
با آقای جدیدی معاون شعبه که خیلی مهربون بود و تقریبا هر وقت مرخصی می خواستیم میداد ( البته موقع امتحانات)... با آقای کاظم پور مسئول صندوق و آقای محمدی مسئول تسهیلات که هردوشون رفته بودن سفر و من منتظر امدنشون و گرفتن سوغاتی بودم ... با آقای حبیب الهی که هم همکار بودیم و هم هم دانشگاهی ....
با خانم سپیانی که تازه چند وقت بود باجه ش امده بود کنار من و من همیشه از دستش شاکی بودم البته بهش چیزی نمی گفتم آخه مسول باجه خدمات نوین هم بود و یه دفعه وسط شلوغی باجشو ول می کرد می رفت سراغ خدمات نوین و من می موندم مشتری های باجه خودم و اون...با آقای فخار با طرز صحبت کردن جالب و دوست داشتنی ... با آقای عسگری حسابدار بانک و گیر دادناش به سندام ....با آقای حسناتی که دو روز پشت سرهم 50 تومن کم اورد ، با آقای زراع ، شاه نظری ،عابدینی،رشیدی ، دوتا صالحی ها، خانم همتیتان
و بالاخره با ریس بانک و همه ی اون مشتری هایی که جای پدربزرگ و مادر بزگ من بودند و من باید حقوقشون را می دادم(الان بقض گلمو گرفت ) و گاهی عصبانی می شدم بلند باهشون صحبت می کردم و یا بعضی هاشون را می فرساتدم باجه بغلی چون باید خیلی براشون توضیح میدام که چی کار باید بکنن و با صداقت و سادگی وقتی از شون کارت شناسایی می خواستم دفنرچه حسابشون را بهم می دادن ...!
با همه ی اون خاطرات تلخ و شیرین با سوتی ها و شیرین کاری هام تو اون شعبه باید خداحافظی می کردم هر چند خداحافظی سخته اما میدونم یه جای دیگه همکارای جدید با مشتری های تازه منتظر من هستند
]]>اما می دونم چرا این دعا را همیشه سر سفره هفت سین می خونیم
یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الا احسن الحال
سال نو مبارک
]]>نمیدونم چرا اکثر وبلاگ های بانکی را که می خونم ناراضی هستند ...!
شما دوست دارید زندگی کنید که کار کنید یا اینکه کار کنید که زندگی کنید
یا قضیه این طوریه که هر کارمند ناراضی وبلاگ می زنه ... یا اینکه همشون به پست من می خورن و یا این که .... ای دریغ و افسوس قبل از اینکه من هم یه بانکی بشم خیلی به حال شما ها(بانکی ها) قبطه می خوردم و شاید یکی از ارزوهام این بود که من هم یه بانکی بشم ... ولی حالا دوست دارم معلم بشم ....! حتما می دونید چرا ...!
چون در سرما در گرما در جشن ها در عزاداری ها و در هر شرایطی در کنار کانون گرم خانواده مشغول انجام خدمت هستند و تنها در صورتی که هوا افتابی همراه با وزش نسیم بهاری باشه در محل کارشون حاضرن ... البته اگه قرار نباشه به خاطر شرایط سخت شغلی و حقوق کم شون و برآورده نشدن مطالباتشون اعتصاب کنن ...
البته ابن را هم بگم من فقط و فقط به خاطر اینکه معلمی شغل انبیاء هست اونو دوست دارم ...
به هر حال نمی دونم بعد از این که معلم شدم انوقت چی کار کنم ...! برم وزیر کار بشم یا وزیر آمورش و پرورش...!(وزیر کار نمی شم چون دوباره مجبور می شم بیام بانک پس حتما وزیر آموزش و پرورش می شم تا به وضعیت بحرانی معلمان عزیز رسیدگی کنم و یکشنبه را بین التعطیل کنم تا این قشر عزیز هم یتونن یه نفس راحت بکشن )
خوب دیگه بریم سر اصل مطلب
راستش تو یه وبلاگ می خوندم که زندگی انقدر کوچیک هست که نمی تونیم شغل اشتاه انتخاب کنیم
تا حالا اکثر افرادی که من در جامعه خودمون دیدم شغلشون با رشته ی تحصیلیشون مرتبط نبوده ... این به خاطر ضعف افراد و عدم اعتماد به نفسشون هست ... بخصوص اگه وارد کار اداری بشن ... چون قدرت ریسک و خطر پذبری ندارن و به یه حقوق بخور و نمیر و ثابت قانع می شن ...و بعد هم هی افسوس می خورن ... و سرانجام فسیل می شن ...شاید هم مثل من رویایی و ایدا ال به قضیه نگاه می کنن
مثلا من پیش خودم فکر می کردم وقتی یه بانکی شدم در کنارش هم کار اصلی و مورد علاقه ام که همون برنامه نویسی هست را انجام میدم .... کارت ویزیت چاپ می کنم و به یک یک مشتر ها خدمات خودم را معرفی می کنم ولی تو عمل یه چیز ه دیگه از اب در امد و دیدم که با این همه ازدحام جمعیت و کار حساس بانکی به هیچ چیز دیگه نمی شه فکر کرد .
در هر صورت شما باید منتظر قسمت دوم این ماجرا باشید ....
]]>