یک بانکی tag:http://www.1banki.com 2010-07-30T07:25:06+01:00 mihanblog.com جایی به نام اداره 2010-07-29T12:02:40+01:00 2010-07-29T12:02:40+01:00 tag:http://www.1banki.com/post/26 ح . ن روزی گذارم به نظام اداری افتاد ....رفتم و رفتم.....عده ای را دیدم، خواب بودند!!!بی خیال بودند!!!راحت بودند!!!روی چیزی نشسته بودند كه به آن می گفتند:"پست"!!! موقعیت!!! اعتبار!!! .......و جنب نمی خوردند!!!......پست برای آنان یك بود در كنار صفر؛ پست را از آنان می گرفتی ، هیچ بودند!ومن نظاره گر بودم و وارونگی جامعه را می دیدم!!رفتم و رفتم.....عده ای را دیدمكار می كردند، ولی معلوم نبود چه كاری؟!تلاش می كردند، ولی معلوم نبود چرا؟!می رفتند، معلوم نبود كجا؟!می ساختند، معلوم نبود چگونه؟!خودشان هم نمی دان

رفتم و رفتم.....
عده ای را دیدم، خواب بودند!!!
بی خیال بودند!!!
راحت بودند!!!
روی چیزی نشسته بودند كه به آن می گفتند:
"پست"!!! موقعیت!!! اعتبار!!! .......
و جنب نمی خوردند!!!......
پست برای آنان یك بود در كنار صفر؛
پست را از آنان می گرفتی ، هیچ بودند!
ومن نظاره گر بودم و وارونگی جامعه را می دیدم!!

رفتم و رفتم.....
عده ای را دیدم
كار می كردند، ولی معلوم نبود چه كاری؟!
تلاش می كردند، ولی معلوم نبود چرا؟!
می رفتند، معلوم نبود كجا؟!
می ساختند، معلوم نبود چگونه؟!
خودشان هم نمی دانستند!!! فقط می دویدند!!!......
انگار مغزشان تعطیل بود!!!.....
و من نظاره گر بودم!!! تحملشان سخت بود!


رفتم و رفتم.....
كسانی دیدم كه كار می كردند؛ بی آن كه گزارش دهند!
كسانی دیدم كه گزارش می دادند، بی آن كه كار كنند!
كسانی دیدم كه تشویق می شدند، چون كاری نمی كردند!
كسانی دیدم كه تنبیه می شدند، چون جرمی نداشتند!
ومن نظاره گر بودم!!! و مرگ انگیزه را تماشا می كردم!

رفتم و رفتم.....
عده ای دیدم كوتوله بودند!
فكرشان از قدشان هم كوتاه تر بود!
دیدشان به نوك بینی اشان هم نمی رسید!
آرمانشان در جا زدن، هدفشان ماندن، همتشان نگذاشتن، و دغدشان روزی را به شب رساندن بود!

و من نظاره گر بودم!!! ! و دلم به حال كشورم می سوخت!

منبع

]]>
شما بگید چه جوری ...! 2010-06-16T13:10:43+01:00 2010-06-16T13:10:43+01:00 tag:http://www.1banki.com/post/23 ح . ن چند هفته پیش یکی از خوانندهای این وبلاگ یه درخواست داشتن وتقاضای راهنمایی و کمک داشتن..البته ایشون فرموندن که پارتی ندارن و خواهش کردن یه جوری کمکشون کنیم حالا چه جوری من نمیدونم ..؟!فقط یه کمک می نونم بکنم اون معرفی ایشون به... سایت بازار کار و در صورت تمایل کتابی هم که خودم برای شرکت در آزمون خودم بهتون تقدیم می کنم ...که اون هم تو بازار فراونه با عنوان نمونه سوالات استخدامی بانک ها .. و البته توکل و امید به خدابقیه دوستان هم می تونن کمک های معنوی خودشون را در قسمت نظرات واریز بفرمایند و با ا چند هفته پیش یکی از خوانندهای این وبلاگ یه درخواست داشتن وتقاضای راهنمایی و کمک داشتن..
البته ایشون فرموندن که پارتی ندارن و خواهش کردن یه جوری کمکشون کنیم حالا چه جوری من نمیدونم ..؟!
فقط یه کمک می نونم بکنم اون معرفی ایشون به... سایت بازار کار و در صورت تمایل کتابی هم که خودم برای شرکت در آزمون خودم بهتون تقدیم می کنم ...که اون هم تو بازار فراونه با عنوان نمونه سوالات استخدامی بانک ها .. و البته توکل و امید به خدا
بقیه دوستان هم می تونن کمک های معنوی خودشون را در قسمت نظرات واریز بفرمایند و با استفاده از حواله الکترونیکی ایمل شخصا برای ایشون ارسال نمایند

" سلام دوست عزیز
امیدوارم خوب وسلامت باشید.

از اینکه وقتتون رو میگیرم معذرت میخوام.
ازتون یه کمکی میخواستم
من زمستان 1388 یه مدرک کاردانی امور بانکی از یه موسسه غیرانتفاعی گرفتم
خیلی دنبال کار گشتم
هر جا نیرو میخواد لیسانسه میخواد
از اونجایی که متولد 62 هستم دیگه فرست درس خوندن ندارم
پارتی هم ندارم
ازتون خواهش میکنم یه جوری کمکم کنین
که به این کار خیلی خیلی نیاز دارم
اینو واسه همه همکاراتون میفرستم
شاید کسی دلش به حالم بسوزه و کمکم کنه

متشکرم

 pma_arash@yahoo.com

]]>
بدون شرح..! 2010-06-16T12:51:51+01:00 2010-06-16T12:51:51+01:00 tag:http://www.1banki.com/post/22 ح . ن تصویر ابن سینا روی اسکناس تاجیکستان...و این هم اسکناس 10 سومونی با عکس شیخ علی همدانیمنبع:  بانکی تصویر ابن سینا روی اسکناس تاجیکستان...

http://banki.ir/images/stories/picture/small/es.jpg

و این هم اسکناس 10 سومونی با عکس شیخ علی همدانی

م اسکناس 10 سومونی با عکس شیخ علی همدانی

منبع:  بانکی

]]>
حجاب یادرگار فاطمه مادرم روزت مبارک 2010-06-03T12:49:53+01:00 2010-06-03T12:49:53+01:00 tag:http://www.1banki.com/post/21 ح . ن حجاب یادرگار فاطمه(س)              مادرم روزت مبارکپی نوشت: به علت شروع امتحانات تا یه ماه نیستم برام دعا کنید حجاب یادرگار فاطمه(س)

              مادرم روزت مبارک


پی نوشت: به علت شروع امتحانات تا یه ماه نیستم برام دعا کنید

]]>
شعبه 22 2010-04-01T15:36:17+01:00 2010-04-01T15:36:17+01:00 tag:http://www.1banki.com/post/20 ح . ن        الان ساعت 11:18 دقیقه شبه و من هنوز نمی دونم چطور این پست را شروع کنم ...دیروز حوالی ساعت 10 صبح بود که خیلی گشنه م (گرسنه ام) شده بود از اوجایی که بانک خلوت بود سریع از جام بلند شدم و به طبقه فوقانی جهت خوردن صبحانه رفتم.... بر خلاف روزای قبل امروز یکم صبحونه خوردنم طول کشید آخه داشتیم با آبدارچی شعبه درد و دل می کردیم .صبحانه را که تموم کردم با ترس و لرز داشتم از پله ها پایین می رفتم و خدا خدا می کردم که شعبه شلوغ نشده باشه و ریس گیر نده ... از شانس ما شعبه شلوغ شده بود منم با دیدن جمعی
دیروز حوالی ساعت 10 صبح بود که خیلی گشنه م (گرسنه ام) شده بود از اوجایی که بانک خلوت بود سریع از جام بلند شدم و به طبقه فوقانی جهت خوردن صبحانه رفتم.... بر خلاف روزای قبل امروز یکم صبحونه خوردنم طول کشید آخه داشتیم با آبدارچی شعبه درد و دل می کردیم .

صبحانه را که تموم کردم با ترس و لرز داشتم از پله ها پایین می رفتم و خدا خدا می کردم که شعبه شلوغ نشده باشه و ریس گیر نده ... از شانس ما شعبه شلوغ شده بود منم با دیدن جمعیت یه آهی کشیدم، فکر کنم رئسم شنید آخه میزش درست کنار راه پله هاست ... خلاصه هنوز به ایستگاه اول پله ها  نرسیده بودم که دیدم ریس داره صدام میزنه ... رفتم پیشش گفت دیگه از شنبه اینجا نیاید بیای .. یکم  جا خوردم .. هوز مات و مبهوت از این حرفش بودم که گفت منتقل شدی به یه شعبه دیگه .. اینبار خشکم زد ... آخه من تازه به این محیط و مشتری ها و همکارا عادت کرده بودم خیلی برام سخت بود که از اونا جدا بشم .
با آقای جدیدی معاون شعبه که خیلی مهربون بود و تقریبا هر وقت مرخصی می خواستیم میداد ( البته موقع امتحانات)... با آقای کاظم پور مسئول صندوق و آقای محمدی مسئول تسهیلات که هردوشون رفته بودن سفر و من منتظر امدنشون و گرفتن سوغاتی بودم ... با آقای حبیب الهی که هم همکار بودیم و هم هم دانشگاهی ....
با خانم سپیانی که تازه چند وقت بود باجه ش امده بود کنار من و من همیشه از دستش شاکی بودم البته بهش چیزی نمی گفتم آخه مسول باجه خدمات نوین هم بود و یه دفعه وسط شلوغی باجشو ول می کرد می رفت سراغ خدمات نوین و من می موندم مشتری های باجه خودم و اون...با آقای فخار با طرز صحبت کردن جالب و دوست داشتنی ... با آقای عسگری حسابدار بانک و گیر دادناش به سندام ....با آقای حسناتی که دو روز پشت سرهم 50 تومن کم اورد ، با آقای زراع ، شاه نظری ،عابدینی،رشیدی  ، دوتا صالحی ها، خانم همتیتان

و بالاخره با ریس بانک و همه ی اون مشتری هایی که جای پدربزرگ و مادر بزگ من بودند و من باید حقوقشون را می دادم(الان بقض گلمو گرفت ) و  گاهی عصبانی می شدم بلند باهشون صحبت می کردم و یا بعضی هاشون را می فرساتدم باجه بغلی چون باید خیلی براشون توضیح میدام که چی کار باید بکنن و با صداقت و سادگی وقتی از شون کارت شناسایی می خواستم دفنرچه حسابشون را بهم می دادن ...!

با همه ی اون خاطرات تلخ و شیرین با سوتی ها و شیرین کاری هام تو اون شعبه باید خداحافظی می کردم هر چند خداحافظی سخته اما میدونم یه جای دیگه همکارای جدید  با مشتری های تازه منتظر من هستند

        ]]>
یا مقلب القلوب و الابصار 2010-03-20T07:41:22+01:00 2010-03-20T07:41:22+01:00 tag:http://www.1banki.com/post/19 ح . ن نمی دونم چرا تغییر کردن برای ما آدم ها این قدر سخته...! نمی دونم چرا برای ما اینقدر سخته که کینه و کدورت های قدیمی را کنار بگذاریم و با یه لبخند به استقبال همدیگه بریم ... نمی دونم چرا ما  همیشه  منتظر سلام دیگران هستیم و هیچگاه درود ما بر کسی فرستاده نمی شه ...! نمی دونم چرا همیشه ما منتظر امدن بقیه هستیم و کسی در انتظار ما نیست ....!اما می دونم  چرا این دعا را همیشه سر سفره هفت سین می خونیم   یا مقلب القلوب و الابصار                        یا مدبر اللیل و النهار                          نمی دونم چرا تغییر کردن برای ما آدم ها این قدر سخته...!
نمی دونم چرا برای ما اینقدر سخته که کینه و کدورت های قدیمی را کنار بگذاریم و با یه لبخند به استقبال همدیگه بریم ...
 نمی دونم چرا ما  همیشه  منتظر سلام دیگران هستیم و هیچگاه درود ما بر کسی فرستاده نمی شه ...!
نمی دونم چرا همیشه ما منتظر امدن بقیه هستیم و کسی در انتظار ما نیست ....!

اما می دونم  چرا این دعا را همیشه سر سفره هفت سین می خونیم 

  یا مقلب القلوب و الابصار

                        یا مدبر اللیل و النهار

                                 یا محول الحول و الاحوال 

                                              حول حالنا الا احسن الحال

                                                                                  سال نو مبارک


]]>
بدون شرح ...! 2010-02-19T11:32:08+01:00 2010-02-19T11:32:08+01:00 tag:http://www.1banki.com/post/18 ح . ن     بدون شرح ...!  ]]> رضایت شغلی (از سیر تا پیاز...) قسمت اول 2010-02-12T13:23:14+01:00 2010-02-12T13:23:14+01:00 tag:http://www.1banki.com/post/16 ح . ن     اگر از شغل خود احساس رضایت نمی کنید ... اگر از درامد خود ناراضی هستید ... اگر از دست کارفرما و یا حتی ریس خود ناراضی هستید ... حتما شما یک بانکی هستید...!نمیدونم چرا اکثر وبلاگ های بانکی را که می خونم  ناراضی هستند ...!شما دوست دارید زندگی کنید که کار کنید یا اینکه کار کنید که زندگی کنید یا قضیه این طوریه که هر کارمند ناراضی وبلاگ می زنه ... یا اینکه همشون به پست من می خورن و یا این که .... ای دریغ و افسوس قبل از اینکه من هم یه بانکی بشم خیلی به حال شما ها(بانکی ها) قبطه می خوردم و شاید اگر از شغل خود احساس رضایت نمی کنید ... اگر از درامد خود ناراضی هستید ... اگر از دست کارفرما و یا حتی ریس خود ناراضی هستید ... حتما شما یک بانکی هستید...!

نمیدونم چرا اکثر وبلاگ های بانکی را که می خونم  ناراضی هستند ...!

شما دوست دارید زندگی کنید که کار کنید یا اینکه کار کنید که زندگی کنید
شما دوست دارید زندگی کنید که کار کنید یا اینکه کار کنید که زندگی کنید

یا قضیه این طوریه که هر کارمند ناراضی وبلاگ می زنه ... یا اینکه همشون به پست من می خورن و یا این که .... ای دریغ و افسوس قبل از اینکه من هم یه بانکی بشم خیلی به حال شما ها(بانکی ها) قبطه می خوردم و شاید یکی از ارزوهام این بود که من هم یه بانکی بشم ... ولی حالا دوست دارم معلم بشم ....! حتما می دونید چرا ...!

چون در سرما در گرما در جشن ها  در عزاداری ها و در هر شرایطی  در کنار کانون گرم خانواده مشغول انجام خدمت هستند و تنها در صورتی که هوا افتابی  همراه با وزش نسیم بهاری باشه در محل کارشون حاضرن ... البته اگه قرار نباشه به خاطر شرایط سخت شغلی و حقوق کم شون و برآورده نشدن مطالباتشون اعتصاب کنن ...

البته ابن را هم بگم من فقط و فقط به خاطر اینکه معلمی شغل انبیاء هست اونو دوست دارم ...

به هر حال  نمی دونم بعد از این که معلم شدم انوقت چی کار کنم ...! برم وزیر کار  بشم یا وزیر آمورش و پرورش...!(وزیر کار نمی شم چون دوباره مجبور می شم بیام بانک پس حتما وزیر آموزش و پرورش می شم تا به وضعیت بحرانی معلمان عزیز رسیدگی کنم و یکشنبه را بین التعطیل کنم تا این قشر عزیز هم یتونن یه نفس راحت بکشن )

خوب دیگه بریم سر اصل مطلب

راستش تو یه وبلاگ می خوندم که زندگی انقدر کوچیک هست که نمی تونیم شغل اشتاه انتخاب کنیم

حرف جالبی بود و هست اما شغل مناسب چه شغلیه ...؟

تا حالا اکثر افرادی که من در جامعه خودمون دیدم شغلشون با رشته ی تحصیلیشون مرتبط نبوده ... این به خاطر ضعف افراد و عدم اعتماد به نفسشون هست ... بخصوص اگه وارد کار اداری بشن ... چون قدرت ریسک و خطر پذبری ندارن و  به یه حقوق بخور و نمیر و ثابت قانع می شن ...و بعد هم هی افسوس می خورن ... و سرانجام فسیل می شن ...شاید هم مثل من رویایی و ایدا ال به قضیه نگاه می کنن
مثلا من پیش  خودم فکر می کردم وقتی یه بانکی شدم در کنارش هم کار اصلی و مورد علاقه ام که همون برنامه نویسی هست را انجام میدم .... کارت ویزیت چاپ می کنم و به یک یک مشتر ها خدمات خودم را معرفی می کنم ولی تو عمل یه چیز ه دیگه از اب در امد و دیدم که با این همه ازدحام جمعیت و کار حساس بانکی به هیچ چیز دیگه نمی شه فکر کرد .

در هر صورت شما باید منتظر قسمت دوم این ماجرا باشید ....

]]>