<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>یک بانکی</title>
    <subtitle></subtitle>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.1banki.com"/>
    <id>tag:http://www.1banki.com</id>
    <updated>2012-02-06T09:12:36+01:00</updated>
    <generator>mihanblog.com</generator>
<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.1banki.com/post/atom" />
    <entry>
        <title>جایی به نام اداره</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.1banki.com/post/29"/>
        <published>2010-08-08T10:43:57+01:00</published>
        <updated>2010-08-08T10:43:57+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.1banki.com/post/29</id>
        <author>
            <name>ح . ن</name>
        </author>
        <summary>
     روزی گذارم به نظام اداری افتاد ....رفتم و رفتم.....عده ای را دیدم، خواب بودند!!!بی خیال بودند!!!راحت بودند!!!روی چیزی نشسته بودند كه به آن می گفتند:&quot;پست&quot;!!! موقعیت!!! اعتبار!!! .......و جنب نمی خوردند!!!......پست برای آنان یك بود در كنار صفر؛ پست را از آنان می گرفتی ، هیچ بودند!ومن نظاره گر بودم و وارونگی جامعه را می دیدم!!رفتم و رفتم.....عده ای را دیدمكار می كردند، ولی معلوم نبود چه كاری؟!تلاش می كردند، ولی معلوم نبود چرا؟!می رفتند، معلوم نبود كجا؟!می ساختند، معلوم نبود چگونه؟!خودشان هم ن</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.1banki.com/post/29"><![CDATA[<DIV align="center">
     <IMG width="448px" height="228px" hspace="0" border="0" vspace="0" src="http://blog.mfallah.com/wp-content/uploads/2009/11/116.jpg" alt="جایی به نام اداره"></DIV><P>روزی گذارم به نظام اداری افتاد ....<BR></P>رفتم و رفتم.....<BR>عده ای را دیدم، خواب بودند!!!<BR>بی خیال بودند!!!<BR>راحت بودند!!!<BR>روی چیزی نشسته بودند كه به آن می گفتند:<BR>"پست"!!! موقعیت!!! اعتبار!!! .......<BR>و جنب نمی خوردند!!!......<BR>پست برای آنان یك بود در كنار صفر؛ <BR>پست را از آنان می گرفتی ، هیچ بودند!<BR>ومن نظاره گر بودم و وارونگی جامعه را می دیدم!!<BR><P>رفتم و رفتم.....<BR>عده ای را دیدم<BR>كار می كردند، ولی معلوم نبود چه كاری؟!<BR>تلاش می كردند، ولی معلوم نبود چرا؟!<BR>می رفتند، معلوم نبود كجا؟!<BR>می ساختند، معلوم نبود چگونه؟!<BR>خودشان هم نمی دانستند!!! فقط می دویدند!!!...... <BR>انگار مغزشان تعطیل بود!!!.....<BR>و من نظاره گر بودم!!! تحملشان سخت بود!<BR></P><P><BR>رفتم و رفتم.....<BR>كسانی دیدم كه كار می كردند؛ بی آن كه گزارش دهند!<BR>كسانی دیدم كه گزارش می دادند، بی آن كه كار كنند!<BR>كسانی دیدم كه تشویق می شدند، چون كاری نمی كردند!<BR>كسانی دیدم كه تنبیه می شدند، چون جرمی نداشتند!<BR>ومن نظاره گر بودم!!! و مرگ انگیزه را تماشا می كردم!<BR><BR>رفتم و رفتم.....<BR>عده ای دیدم كوتوله بودند!<BR>فكرشان از قدشان هم كوتاه تر بود!<BR>دیدشان به نوك بینی اشان هم نمی رسید!<BR>آرمانشان در جا زدن، هدفشان ماندن، همتشان نگذاشتن، و دغدشان روزی را به شب رساندن بود!<BR></P><P>و من نظاره گر بودم!!! ! و دلم به حال كشورم می سوخت!<BR></P><P><A href="http://www.beigi57.blogfa.com/post-177.aspx" target="_blank" title="جایی به نام اداره">منبع</A>


</P>
 

]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>داستان یک بانکی</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.1banki.com/post/28"/>
        <published>2010-07-30T06:58:54+01:00</published>
        <updated>2010-07-30T06:58:54+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.1banki.com/post/28</id>
        <author>
            <name>ح . ن</name>
        </author>
        <summary>



تعجب نکنید..! این منم... دوباره صبح شده و به سختی از خواب پاشدم... میلی به غذا ندارم اما چاره ای نیست باید خورد چون تو شعبه از این خبرا نیست ... چشمم به ساعت می افته اه بازم داره دیر میشه ..هنوز لقمه تو  دهنم که دارم جوراب می پوشم و میدوم سمت در...با عجله کفشم را واکس می زنم و بدوبدو تا سر خیابون میدوم ... خوب حلا دیگه باید دست به دعا شم تا یه ماشین گیرم بیاد ... فقط خدا کنه این بار ماشین بین راه خراب نشه .دیگه رسیدم دم در شعبه بعد از معاون و مستخدم معمولا من نفر سوم هستم که میرسم... تا رسید</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.1banki.com/post/28"><![CDATA[



<P><IMG hspace="0" border="0" align="left" vspace="0" src="http://nasrgolden.persiangig.com/image/Robert_Animation_1360s.jpg" alt="داستان یک بانکی">تعجب نکنید..! این منم... دوباره صبح شده و به سختی از خواب پاشدم... میلی به غذا ندارم اما چاره ای نیست باید خورد چون تو شعبه از این خبرا نیست ... چشمم به ساعت می افته اه بازم داره دیر میشه ..هنوز لقمه تو  دهنم که دارم جوراب می پوشم و میدوم سمت در...با عجله کفشم را واکس می زنم و بدوبدو تا سر خیابون میدوم ... خوب حلا دیگه باید دست به دعا شم تا یه ماشین گیرم بیاد ... فقط خدا کنه این بار ماشین بین راه خراب نشه .</P><P>دیگه رسیدم دم در شعبه بعد از معاون و مستخدم معمولا من نفر سوم هستم که میرسم... تا رسیدم باید سریع دفتر دستکم را از تو صندوق بیارم کلر بزنم آخه اگه مشتریا بیان تو دیگه نمیشه کاری کرد... خوب امروز م مثل روزای دیگه شلوغه و همکارم داره مشتریای که پول ناجور دارن را برا من می فرسته...! آخه میدونه من خجالتی هستم و دسته اونو رد نمی کنم...یه دفعه ریست میاد جلوی باجت و اونم دو سه تا سند سفارشی میده  دستت درست در همین موقع اون یکی همکارت هم سند برداشت از حسابش میده و میگه به فلان حسابم واریز کن...بله مثل اینکه مامور پست هم امد یه سری کاعذ میرزه رو میزم و میره ...حالا تو باید با یه لبخند جواب مشترایتو بدی آخه باجه ویزه هستی و کار همه فوریه ... اون عینکی  هم  که زدم به خاطر نمره چشمم نیست فقط محض احتیاطه ..آخه معمولاوقتی مشتریاسر نوبیت با هم کورس میذارن فیشا با مشت به طرف من حواله میشن...!</P><P>آخر وقته در شعبه را بستن و تو هنوز داری مشتری راه میندازی این در حالیه که هنوز یه شش هفت نفر پشت در شعبه دارن خواهش می کنن بیان تو...آخه اونا تازه بیکار شدن و می تونن کار بانکیشون را انجام بدن ...ما هم میگیم حق با مشتریه و در خدمت شماییم ... ساعت دیگه سه و چهار شده تو داری میری خونه که ریست میگه این فرم های پنج ردیفه را ببر خونه کامل کن و بزن تو شبکه ...خوب این از کار بعد از ظهرم دیگه کاری ندارم.</P><P>دوباره صبح شده و من به سختی از خواب پاشدم... میلی به غذا ندارم اما چاره ای نیست باید خورد چون ...... </P><P><A href="http://banker1bank.blogfa.com/post-58.aspx" target="_blank" title="بازی وبلاگی اعتراف برزگ"><FONT color="#333399">بازی وبلاگی اعتراف برزگ</FONT></A><BR></P>







]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>شما بگید چه  جوری ...!</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.1banki.com/post/23"/>
        <published>2010-06-16T13:10:43+01:00</published>
        <updated>2010-06-16T13:10:43+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.1banki.com/post/23</id>
        <author>
            <name>ح . ن</name>
        </author>
        <summary>
چند هفته پیش یکی از خوانندهای این وبلاگ یه درخواست داشتن وتقاضای راهنمایی و کمک داشتن..البته ایشون فرموندن که پارتی ندارن و خواهش کردن یه جوری کمکشون کنیم حالا چه جوری من نمیدونم ..؟!فقط یه کمک می نونم بکنم اون معرفی ایشون به... سایت بازار کار و در صورت تمایل کتابی هم که خودم برای شرکت در آزمون خودم بهتون تقدیم می کنم ...که اون هم تو بازار فراونه با عنوان نمونه سوالات استخدامی بانک ها .. و البته توکل و امید به خدابقیه دوستان هم می تونن کمک های معنوی خودشون را در قسمت نظرات واریز بفرمایند و با ا</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.1banki.com/post/23"><![CDATA[
<P>چند هفته پیش یکی از خوانندهای این وبلاگ یه درخواست داشتن وتقاضای راهنمایی و کمک داشتن..<BR>البته ایشون فرموندن که پارتی ندارن و خواهش کردن یه جوری کمکشون کنیم حالا چه جوری من نمیدونم ..؟!<BR>فقط یه کمک می نونم بکنم اون معرفی ایشون به...<A href="http://www.bazarekar.ir/" target="" title="بازار کار"><FONT color="#009900"><STRONG> سایت بازار کار</STRONG></FONT> </A>و در صورت تمایل کتابی هم که خودم برای شرکت در آزمون خودم بهتون تقدیم می کنم ...که اون هم تو بازار فراونه با عنوان نمونه سوالات استخدامی بانک ها .. و البته توکل و امید به خدا<BR>بقیه دوستان هم می تونن کمک های معنوی خودشون را در قسمت نظرات واریز بفرمایند و با استفاده از حواله الکترونیکی ایمل شخصا برای ایشون ارسال نمایند<BR></P><P>" سلام دوست عزیز<BR>امیدوارم خوب وسلامت باشید.<BR></P>از اینکه وقتتون رو میگیرم معذرت میخوام.<BR>ازتون یه کمکی میخواستم<BR>من زمستان 1388 یه مدرک کاردانی امور بانکی از یه موسسه غیرانتفاعی گرفتم<BR>خیلی دنبال کار گشتم<BR>هر جا نیرو میخواد لیسانسه میخواد<BR>از اونجایی که متولد 62 هستم دیگه فرست درس خوندن ندارم <BR>پارتی هم ندارم<BR>ازتون خواهش میکنم یه جوری کمکم کنین<BR>که به این کار خیلی خیلی نیاز دارم<BR>اینو واسه همه همکاراتون میفرستم<BR>شاید کسی دلش به حالم بسوزه و کمکم کنه<BR><BR><P>متشکرم<BR></P><P> pma_arash@yahoo.com</P>




]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>بدون شرح..!</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.1banki.com/post/22"/>
        <published>2010-06-16T12:51:51+01:00</published>
        <updated>2010-06-16T12:51:51+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.1banki.com/post/22</id>
        <author>
            <name>ح . ن</name>
        </author>
        <summary>

تصویر ابن سینا روی اسکناس تاجیکستان...و این هم اسکناس 10 سومونی با عکس شیخ علی همدانیمنبع:  بانکی



</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.1banki.com/post/22"><![CDATA[

<P><STRONG><FONT color="#009900">تصویر ابن سینا روی اسکناس تاجیکستان...</FONT></STRONG></P><P><IMG hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://banki.ir/images/stories/picture/small/es.jpg" alt="http://banki.ir/images/stories/picture/small/es.jpg"><BR></P><STRONG><FONT color="#009900">و این هم اسکناس 10 سومونی با عکس شیخ علی همدانی</FONT></STRONG><BR><BR><IMG hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://banki.ir/images/stories/picture/small/es1.jpg" alt="م اسکناس 10 سومونی با عکس شیخ علی همدانی"><BR><P>منبع:  <A href="http://banki.ir/akhbar/1-news/4061-تصویر-ابن-سینا-روی-اسکناس-تاجیکستان" target="_blank" title="تصویر ابن سینا روی اسکناس تاجیکستان">بانکی</A></P>



]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>حجاب یادرگار فاطمه مادرم روزت مبارک</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.1banki.com/post/21"/>
        <published>2010-06-03T12:49:53+01:00</published>
        <updated>2010-06-03T12:49:53+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.1banki.com/post/21</id>
        <author>
            <name>ح . ن</name>
        </author>
        <summary>






حجاب یادرگار فاطمه(س)              مادرم روزت مبارکپی نوشت: به علت شروع امتحانات تا یه ماه نیستم برام دعا کنید













</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.1banki.com/post/21"><![CDATA[






<P><FONT color="#009900"><FONT size="6">حجاب</FONT></FONT><FONT size="6"> یادرگار </FONT><FONT color="#cc0000"><FONT size="6">فاطمه(س)</FONT></FONT></P><P><FONT size="6">              </FONT><FONT color="#cc0000"><FONT size="6">مادرم</FONT></FONT><FONT size="6"> روزت </FONT><FONT color="#009900"><FONT size="6">مبارک</FONT></FONT><FONT color="#009900"><FONT size="6"><BR></FONT></FONT></P><P><FONT size="6"><BR></FONT></P><P><FONT size="1">پی نوشت: به علت شروع امتحانات تا یه ماه نیستم برام دعا کنید</FONT><FONT color="#009900"><FONT size="1"><BR></FONT></FONT></P>













]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>شعبه 22</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.1banki.com/post/20"/>
        <published>2010-04-01T15:36:17+01:00</published>
        <updated>2010-04-01T15:36:17+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.1banki.com/post/20</id>
        <author>
            <name>ح . ن</name>
        </author>
        <summary>    
  الان ساعت 11:18 دقیقه شبه و من هنوز نمی دونم چطور این پست را شروع کنم ...دیروز حوالی ساعت 10 صبح بود که خیلی گشنه م (گرسنه ام) شده بود از اوجایی که بانک خلوت بود سریع از جام بلند شدم و به طبقه فوقانی جهت خوردن صبحانه رفتم.... بر خلاف روزای قبل امروز یکم صبحونه خوردنم طول کشید آخه داشتیم با آبدارچی شعبه درد و دل می کردیم .صبحانه را که تموم کردم با ترس و لرز داشتم از پله ها پایین می رفتم و خدا خدا می کردم که شعبه شلوغ نشده باشه و ریس گیر نده ... از شانس ما شعبه شلوغ شده بود منم با دیدن جمعی</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.1banki.com/post/20"><![CDATA[    
  الان ساعت 11:18 دقیقه شبه و من هنوز نمی دونم چطور این پست را شروع کنم ...<IMG width="300" height="220" hspace="2" border="1" align="left" vspace="1" src="http://fourstar.files.wordpress.com/2008/12/passenger.jpg?w=300&amp;h=220" alt=""><BR>دیروز حوالی ساعت 10 صبح بود که خیلی گشنه م (گرسنه ام) شده بود از اوجایی که بانک خلوت بود سریع از جام بلند شدم و به طبقه فوقانی جهت خوردن صبحانه رفتم.... بر خلاف روزای قبل امروز یکم صبحونه خوردنم طول کشید آخه داشتیم با آبدارچی شعبه درد و دل می کردیم .<P>صبحانه را که تموم کردم با ترس و لرز داشتم از پله ها پایین می رفتم و خدا خدا می کردم که شعبه شلوغ نشده باشه و ریس گیر نده ... از شانس ما شعبه شلوغ شده بود منم با دیدن جمعیت یه آهی کشیدم، فکر کنم رئسم شنید آخه میزش درست کنار راه پله هاست ... خلاصه هنوز به ایستگاه اول پله ها  نرسیده بودم که دیدم ریس داره صدام میزنه ... رفتم پیشش گفت دیگه از شنبه اینجا نیاید بیای .. یکم  جا خوردم .. هوز مات و مبهوت از این حرفش بودم که گفت منتقل شدی به یه شعبه دیگه .. اینبار خشکم زد ... آخه من تازه به این محیط و مشتری ها و همکارا عادت کرده بودم خیلی برام سخت بود که از اونا جدا بشم .<BR> با آقای جدیدی معاون شعبه که خیلی مهربون بود و تقریبا هر وقت مرخصی می خواستیم میداد ( البته موقع امتحانات)... با آقای کاظم پور مسئول صندوق و آقای محمدی مسئول تسهیلات که هردوشون رفته بودن سفر و من منتظر امدنشون و گرفتن سوغاتی بودم ... با آقای حبیب الهی که هم همکار بودیم و هم هم دانشگاهی ....<BR> با خانم سپیانی که تازه چند وقت بود باجه ش امده بود کنار من و من همیشه از دستش شاکی بودم البته بهش چیزی نمی گفتم آخه مسول باجه خدمات نوین هم بود و یه دفعه وسط شلوغی باجشو ول می کرد می رفت سراغ خدمات نوین و من می موندم مشتری های باجه خودم و اون...با آقای فخار با طرز صحبت کردن جالب و دوست داشتنی ... با آقای عسگری حسابدار بانک و گیر دادناش به سندام ....با آقای حسناتی که دو روز پشت سرهم 50 تومن کم اورد ، با آقای زراع ، شاه نظری ،عابدینی،رشیدی  ، دوتا صالحی ها، خانم همتیتان</P><P>و بالاخره با ریس بانک و همه ی اون مشتری هایی که جای پدربزرگ و مادر بزگ من بودند و من باید حقوقشون را می دادم(الان بقض گلمو گرفت ) و  گاهی عصبانی می شدم بلند باهشون صحبت می کردم و یا بعضی هاشون را می فرساتدم باجه بغلی چون باید خیلی براشون توضیح میدام که چی کار باید بکنن و با صداقت و سادگی وقتی از شون کارت شناسایی می خواستم دفنرچه حسابشون را بهم می دادن ...! <BR></P><P>با همه ی اون خاطرات تلخ و شیرین با سوتی ها و شیرین کاری هام تو اون شعبه باید خداحافظی می کردم هر چند خداحافظی سخته اما میدونم یه جای دیگه همکارای جدید  با مشتری های تازه منتظر من هستند</P>







 
 




 
 

]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>  یا مقلب القلوب و الابصار</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.1banki.com/post/19"/>
        <published>2010-03-20T07:41:22+01:00</published>
        <updated>2010-03-20T07:41:22+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.1banki.com/post/19</id>
        <author>
            <name>ح . ن</name>
        </author>
        <summary>





نمی دونم چرا تغییر کردن برای ما آدم ها این قدر سخته...! نمی دونم چرا برای ما اینقدر سخته که کینه و کدورت های قدیمی را کنار بگذاریم و با یه لبخند به استقبال همدیگه بریم ... نمی دونم چرا ما  همیشه  منتظر سلام دیگران هستیم و هیچگاه درود ما بر کسی فرستاده نمی شه ...! نمی دونم چرا همیشه ما منتظر امدن بقیه هستیم و کسی در انتظار ما نیست ....!اما می دونم  چرا این دعا را همیشه سر سفره هفت سین می خونیم   یا مقلب القلوب و الابصار                        یا مدبر اللیل و النهار                          </summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.1banki.com/post/19"><![CDATA[





<IMG width="280" hspace="0" border="0" align="left" vspace="0" src="http://www.persiangraphic.com/pictures//__287/_289/norooz_31_20100315_1833850033.jpg" alt="">نمی دونم چرا <STRONG><FONT color="#ff6666">تغییر</FONT></STRONG> کردن برای ما آدم ها این قدر سخته...!<BR> نمی دونم چرا برای ما اینقدر سخته که کینه و کدورت های قدیمی را کنار بگذاریم و با یه <STRONG><FONT color="#ff6666">لبخند</FONT></STRONG> به استقبال همدیگه بریم ...<BR> نمی دونم چرا ما  همیشه  منتظر <STRONG><FONT color="#ff6666">سلام</FONT></STRONG> دیگران هستیم و هیچگاه درود ما بر کسی فرستاده نمی شه ...! <BR>نمی دونم چرا همیشه ما <STRONG><FONT color="#ff6666">منتظر</FONT></STRONG> امدن بقیه هستیم و کسی در انتظار ما نیست ....!<P>اما می دونم  چرا این <STRONG><FONT color="#ff6666">دعا</FONT></STRONG> را همیشه سر سفره هفت سین می خونیم </P><P><STRONG> <FONT color="#009900"> یا مقلب القلوب و الابصار</FONT></STRONG></P><P><STRONG><FONT color="#009900">                        یا مدبر اللیل و النهار</FONT></STRONG></P><P><STRONG><FONT color="#009900">                                 یا محول الحول و الاحوال </FONT></STRONG></P><P><STRONG><FONT color="#009900">                                              حول حالنا الا احسن الحال</FONT></STRONG></P><P><STRONG>                                                                           <FONT color="#990000">  </FONT></STRONG><STRONG><FONT color="#cc0000">     سال نو مبارک</FONT></STRONG><STRONG><BR></STRONG></P><P><STRONG><BR></STRONG></P>











]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>بدون شرح ...!</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.1banki.com/post/18"/>
        <published>2010-02-19T11:32:08+01:00</published>
        <updated>2010-02-19T11:32:08+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.1banki.com/post/18</id>
        <author>
            <name>ح . ن</name>
        </author>
        <summary> 

 </summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.1banki.com/post/18"><![CDATA[ <DIV align="center"><IMG width="440px" hspace="0" border="0" align="middle" vspace="0" src="http://sofi.ir/wp-content/uploads/yapb_cache/1240628964238393.ahct4r31xekls8kc888gowk4s.bc67xig3hwf5kw4ow4sg0888s.th.jpeg" alt="بدون شرح ...!">
</DIV>
 ]]></content>
    </entry>
</feed>

